من سرم توی كار خودم بود ...

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...

اون این شكلی بود !

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

من یه كادو مثل این بهش دادم

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می كردیم ..


و این وضع من توی اداره بود ..

وقتی همكارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می كردند ..

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

اما روز والنتاین ، اون یك گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..

و من اینجوری بودم ...

بعدش اینجوری شدم ...


احساس من اینجوری بود ..

بعد اینجوری شدم ...

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...

پدر عاشقی بسوزه !

گاه می رویـم تا برسیـم ...
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!

پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است

گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد


اسرار امضا
کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء میكنند انسانهای منطقی هستند
كسانی كه بر عكس عقربههای ساعت امضاء میكنند دیر منطق را قبول میكنند و بیشتر غیر منطقی هستند
كسانی كه از خطوط عمودی استفاده میكنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
كسانی كه از خطوط افقی استفاده میكنند انسانهای منظّم هستند
كسانی كه با فشار امضاء میكنند در كودكی سختی كشیدهاند
كسانی كه پیچیده امضاء میكنند شكّاك هستند
كسانی كه در امضای خود اسم و فامیل مینویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند
كسانی كه در امضای خود فامیل مینویسند دارای منزلت هستند
كسانی كه اسمشان را مینویسند و روی اسمشان خط میزنند شخصیت خود را نشناختهاند
كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضاء میكنند ، كسانی هستند كه میخواهند به قله برسند

کوه بلندی
بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را
به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از
دامنه کوه به پایین
بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به
مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می
دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم
مرغ پیری داوطلب شد تا
روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به
دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه
عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر
جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور
کرد که چیزی جز یک جوجه
خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت
اما چیزی از درون او
فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک
روز که داشت در مزرعه
بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می
گرفتند و پرواز می
کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم
مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع
کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز
نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به
خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره
شده بود و در آرزوی
پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از
رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به
حقیقت نمی پیوندد و
عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به
پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه
داد و بعد از سالها
زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی،
هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال
رویا هایت برو و به
یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا
مارکز

دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی بخند..
گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی
فریاد بزن...گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..گاهی رها شو...گاهی ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...
گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..
گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی دریا ..گاهی برکه..
گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز... اما همیشه .. همیشه انسان باش.

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد ..
محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ،
آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت
دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
... مرا رها کرد با
زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه
عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می
شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!

برای دیدن کامل این پست در زیر بروی ادامه مطلب کلیک کنید
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل
شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش
تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه،
اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش
میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب،
اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت
دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو
محکم بگیر.
زن جوان: خوب
حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه
به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم،
اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه
ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این
سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و
دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را
مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت
دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی
میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را
می برد.
شاد بودن، تنها
انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت )ارنستو
چه گوارا(
- آگوست 1955 ، دانمارک: یک شرکت*کننده در مسابقه موتورسواری ، افتاده است.

2- 1956 ، آلمان غربی: یک سرباز آلمانی بعد از طی دوره اسارت در روسیه به میهنش بازگشته و با دختر 12 ساله*اش که از یک سالگی او را ندیده ، ملاقات می*کند.

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب
از روزی که نامتـــ
ملکه ی ذهنمـــ شد،
احساســ می کنمــ جمجمه امـــ
با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم
آخرین دانه ی کبریتم را در باد
هر چه بــــــادا بــــــــــاد!دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط،
داغ بزرگی است
که تا ابد بر دلت می ماندرفت و آمد ،
رفت و آمد ،
اینقدر رفت و آمد
که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد!یادته زیر گنبد کبود تو بودی و کلی آدمای حسود؟
تقصیر همون حسوداست که حالا
هستی ما شده یکی بود یکی نبود...کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان
سر زانوهایمان زخمی میشد!...چه تقدیر بدیست !من اینجا بی تو می سازم
و تو، آنجا با او می سازی...!!!وقتی که نیستی
بادیدن هر صحنه عاشقانه ای
احساس یک پرانتز را دارم
که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتدمرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….
من ازگم شدن درجاهای شلوغ
...میترسم ...

خری با صاحب خود گفت در راه
که ای بیرحم بی انصاف بد خواه
مرا تا چند زیر بار داری؟
مرا تا چند با جان کار داری؟
خدا مرگت دهت تا شاد گردم
ز بند محنتت آزاد گردم
جوابش داد:کای حیوان دربند
چرا از مرگ من گردی تو خرسند؟
علاجی کن که دیگر خر نباشی
کشیدن بار را درخور نباشی
وگرنه تا تو خر هستی بناچار

![]()
| |
![]() بسیار تلاش کردم تا مردم بفهمند
اما آنها فقط خندیدند |
تبلیغات 























